لبخند آفتاب را دزدیده‌اند

عاشق نیستم

از روزی که چمدان‌هایم در زیرزمین خانه‌ای اجاره‌ای

جا‌خوش کردند

و رد آبی که مادر پشت سرم ریخت

در غبار گم شد


دیگر چله‌های تابستان هم آنقدرها گرم نیستند

که در خنکای چشم‌های آبی‌ات 

مخفی شوم


از یاد آن خیابان‌خاکی

و آبشار موهایت از لای درب خانه‌‌تان

دیگر نفسم نمی‌گیرد


گاهی از خودم‌ می‌پرسم؛

راستی اسمش چه بود؟


آریعاشقم نیستم، عاشق نشدم، 

چه فرقی دارد اصلا وقتی دیگر برای هیچکس نمی‌نویسم:


روزها برای تو، شب‌ها برای من

هرجا برای تو، 

باقی برای من...

نظرات