لبخند آفتاب را دزدیدهاند
عاشق نیستم از روزی که چمدانهایم در زیرزمین خانهای اجارهای جاخوش کردند و رد آبی که مادر پشت سرم ریخت در غبار گم شد دیگر چلههای تابستان هم آنقدرها گرم نیستند که در خنکای چشمهای آبیات مخفی شوم از یاد آن خیابانخاکی و آبشار موهایت از لای درب خانهتان دیگر نفسم نمیگیرد گاهی از خودم میپرسم؛ راستی اسمش چه بود؟ آری ! عاشقم نیستم، عاشق نشدم، چه فرقی دارد اصلا وقتی دیگر برای هیچکس نمینویسم : روزها برای تو، شبها برای من هرجا برای تو، باقی برای من ...